اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

4ماهگیت مبارک فندق مامان

موش موشکم داره بزرگ میشه و وارد پنجمین ماه زندگیش شد چهار ماهه که شکل زندگیمون کاملا عوض شده اجازه همه چی دست آریا فسقلیه  خوابیدنمون, غذاخوردنمون,تلویزیون نگاه کردنمون و کلا همه چی اکثرا نوبتی غذا میخوریم چون رو زمین واینمیسی خیلی سریع و در کسری از ثانیه زیرو رو میشی بعد فشار میاد شکمت و شروع میکنی جیغ کشیدن مجبور میشیم بلندت کنیم عاشق بازی کردنی مخصوصا برای توپ بازی و فوتبال خیلی ذوق میکنی خوابت هنوز تعریفی نیست تو روز که بیشتر بیداری اونم با بیقراری شبها هم یه بار خوب و یه بار افتضاح برای شیر خوردنم که باهم کشتی میگیریم این چند وقت دیگه خیلی خسته شده بودم بخاطر همین چند روزه اومدیم خونه بابام واکسنت رو هم از اینجا زدم ...
24 خرداد 1395

نقاشیهای بامزه اهورا

چند روزی به نقاشی کشیدن علاقه مند شدی البته اینم مثل همه علایق دیگه ات فقط چند روز بود من وقتی در حال نقاشی میدیدمت کلی لذت میبردم چندتا از نقاشیهای بامزتو میذارم تا بعدها خودت ببینی  توضیح خودت در موردش این بود که اون غوله به ساختمانها حمله کرده و این یکی قهرمانه داره میره غوله رو بکشه یه اتوبوس با مسافراش این نقاشیتم دوست داشتم  گفتی این آدم پایینیه تو دریاس و اون یکیها تو قایق روی آبن دوتا هواپیمای جنگی  دو نفر که دارن دعوا میکنن یکی که با سفینه رفته تو فضا یه ماشین خاکبرداری  و در آخر یه تپه با مثلا درختی که روش سبز شده همه ای ...
13 خرداد 1395

3 ماهگیت مبارک عروسکم

وای خدا 3 ماه از اومدن آریا گذشت زمان مثل برق و باد میگذره کاش میشد تو این سن ها نگهت داشت  روز به روز شیرینتر و بامزه تر میشی دستهاتو تو دهنت میکنی وکلی سر و صدا از خودت در میاری تلاش میکنی خودتو زیرو رو کنی تا کمر برمیگردی اما از کمر به پایین رو نمیتونی با خودت بکشی  کلی بهت میخندیم خیلی ترسویی یه خورده صدای بلند میشنوی میزنی زیر گریه و میترسی به زورم آروم میشی اینجور وقتها حسابی از طرف من خورده میشی اهورا هم که شبها دیر میخوابه نزدیک ظهر بیدار میشه و تقریبا بیشتر روزش رو با کارتون نگاه کردن و بازی با گوشیهای ما میگذرونه قرار بود برای تولدش براش تبلت بخریم اما با روالی که سیر میکنه پشیمون شدیم چون در اون صو...
20 ارديبهشت 1395

جوجه کوچولومون داره بزرگ میشه

  دوتا گل پسرام جای واکسن آریا بعضی وقتها اینجور کج و کوله خودش میکنه لباشو غنچه میکنه برامون میخنده آریا برای اهورا خیلی ذوق میکنه اما اهورا خیلی حوصله نداره دورش بیاد فسقلی مامان یاد گرفته دستاشو دهنش کنه این روزها خیلی وقت کم میارم کل وقتمم صرف بچه ها و کارای خونه اس دیگه خودم این وسط هیچی  بعضی وقتها حسابی کم میارم مخصوصا چند روزه بابایی حسابی سرماخورده و دیگه کاملا دست تنها موندم اهورا هم اسهاله و یه سره تو دستشویی دیگه بدتر از قبل درگیرم الانم آریا بغلمه دارم این مطلب رو میذارم آریا کاملا ما رو میشناسه و برامون میخنده و پیش بقیه که زیاد نمیبینه غریبی میکنه و گریه و زاری...
1 ارديبهشت 1395

واکسن دو ماهگی

آریا کوچولوی مامان دو ماهگیت مبارک عزیز دلم امروز من و تو و داداش اهورا رفتیم مرکز بهداشت و واکسن دوماهگیتو زدیم بابایی سرکار بود برام سخت بود که تنها میبرمت و بابا نیست   ولی چاره ای نبود و باید واکسنت رو میزدیم اول خواب بودی بعد اینکه قطره فلج اطفال رو بهت داد بیدار شدی بعدش یه آمپول به ران چپت زد اون لحظه گریه کردی و بعد با بغض نگام کردی دلم آتیش گرفت با اون طرز نگاهت الان رو پام هستی و با گوشی این مطلب رو میذارم قبل رفتن بهت قطره استامینوفن دادم که اذیت نشی برگشتنی هم کمپرس سرد گذاشتم برات امیدوارم که اذیت نشی عروسک کوچولوی مامان الهی قربون اهورای مهربونمم برم اونم اشک اومده بود تو چشاش موقع واکسنت برات ناراحت بو...
21 فروردين 1395

یک ماهگی فرشته کوچولوم

پسرم یک ماهه شده و من تا امروز نتونستم ازش عکسی بذارم واقعا این روزا خیلی وقت کم میارم کارای آریا زیاده و خودشم بخاطر نفخش خیلی بیقراره اهورا هم کمی لجباز شده و کمتر از قبل کاراشو میکنه الانم خونه بابامم و گفتم از فرصت استفاده کنم و چندتا از عکسهای آریا رو بذارم وگرنه بازم وقت نمیشه راستی ختنه اشم خدا رو شکر خوبه ولی شب اول تا صبح من و باباش بیدار بودیم خیلی اذیت بود لحظه تولد حالا کم کم خوشگل میشم همون شب تو بیمارستان روز دوم بازم تو بیمارستان بازم روز دوم دستم بعد از درآوردن آنژوکت نگاه چه دستی رو چشمات گذاشتی 4 روزگی خواستیم حاضر بشیم برای انجام آزمایش تیروییدت ب...
22 اسفند 1394

پسرم مرد شده

امروز 19 اسفند 94 بعد از ظهر ساعت حدود 5:30  آریا رو ختنه کردیم یعنی در 28 روزگی مبارکت باشه پسرم الان که خوابی ولی بعد از ظهر خیلی اذیت شدی داشتم دیوونه میشدم برات  کلا نوبتی بغل یا روی پای من و بابا هستی امشب شب سختیه و نیاز به مراقبت داری و ما باید نوبتی مراقبت باشیم هر چی میخوام از عکسات بذارم اصلا فرصت نمیشه بعضی وقتها وقت سرخاروندنم ندارم این دو تا مطلب آخرم با گوشیم گذاشتم امیدوارم زودتر کمی آروم بشی و فرصت بشه از عکسات بذارم راستی نافت رو هم تو 18 روزگی انداختی  دوست دارم کوچولوی مامانی ...
19 اسفند 1394